خرید بک لینک

درباره سایت

ذهن هاى هميشه روشن

امکانات وب

۱۲۹~ شنبه ۱۲ شهریور ۱۴۰۱ | 0:58 | این روزا عجیب پرکار و پرمشغله میگذره!ذهنم خیلی شلوغه و دلم شدیدا یه سفر تنهایی میخواد برای اینکه یکم با خودم تنها باشم و فکرهای توی سرم رو طبقه بندی کنم.روزا به خوبی پیش میرن ولی همچنان حس اینکه چند تا هندونه رو باهم برداشتهام و هرلحظه ممکنه بنذازمشون باهامه.. احساس میکنم کارهای زیادی هست که توشون کاملا معمولی ام بجای حرفه ای بودن،این گاهی برام اذیت کننده میشه. قشنگ در این لحظات مطهره ی کمالگرا رو میتونم ببینم که برام دست تکون میده. یه مینی سریال جدید شروع کردم که موضوع جالبی داره، تموم بشه احتمالا دربارش اینجا مینویسم. امروز مهدیه تکست داد و گفت که بلیت کنسرت پاریس هری رو خریده. براش خیلی خوشحال شدم...این روزا یه شوق قشنگی توی وجودم هست که بخاطر پارتنرمه، زندگی در کنارش به طرز عجیبی خوبه.. جوری که دلم میخواد وقتی پیش همیم زمان رو نگهدارم و توش غرق بشم و هیچوقت برنگردم...در نهایت این روزام دچار بهم ریختگی ایه که یکم کلافم کرده ولی بزودی سر و سامونش میدم. نوشتن و حرف زدن حالم رو بهتر میکنه. تا وقتی به یه برنامه منظم برسم باید حفظش کنم.. هنوز هر روز دو سه نفری ثابت به اینجا سر میزنن. نمیدونم کی هستید ولی بابت نگاهتون ممنونم..

برچسب: نویسنده: رادین افشاری تاريخ: شنبه 8 بهمن 1401 ساعت: 2:36

۱۳۰~ شنبه ۲۶ شهریور ۱۴۰۱ | 0:43 | برای یک آدم درگیر اضطراب(که من باشم) دست و پنجه نرم کردن با این روزها چیزی شبیه مرگ تدریجیه،مثل وقتی که توی استخر بزرگ و عمیقی افتادی و هزار بار سرت میره زیر آب و میای بالا اما نمیمیری. گشت ارشاد یک دختر بیست و دو ساله رو کشته به جروم زن بودنش. نیمدونم فردایی که پامو از در خونه بیرون میذارم زنده برمیگردم یا نه و این ترسناکه. دروغ چرا با تمام وجودم میترسم. اضطراب تا بیخ گلوم میاد بالا و چشمامو پر از اشک میکنه و میره، توییت بعدی میاد روی تایملاینم، چشمامو میندم، صدای مامان و خاله از پذیرایی میاد که از یوتوب اخبار رو دنبال میکنن، قلبم میریزه هیچ کاری از دستم بر نمیاد و توی یک لحظه از همه چیز متنفر میشم! از خودم که هنوز اینجام، از باعث و بانی این اتفاقا، از نسلی که انقلاب کرد، از گشت ارشاد، از جایی که قرار بود وطنم باشه اما هر روز با خبرهای بدش جونم رو میگیره، در کسری از ثانیه هزار بار میمیرم و زنده میشم. حالا باید با همه ی این حال به زندگی برگردم،وانمود کنم همه چیز عادیه و میشه هر روز از مردن ترسید اما بخاطر آزادی به زندگی ادامه داد...

برچسب: نویسنده: رادین افشاری تاريخ: شنبه 8 بهمن 1401 ساعت: 2:36

۱۳۱~ یکشنبه ۴ دی ۱۴۰۱ | 23:55 | به نظر میرسد یک فصل است که سکوت کرده ام، ۱۰۱ روز میگذرد و هیچ چیز مطلقا عادی نیست. بارها و بارها توی مغزم مینویسم و خروجی ای مثل این پست به من نمیدهد و حافظهه ای که مدتیست ضعیف شده هم همچون بادی که بر خاکسترها بوزد نوشته های ذهنی ام را پخش و پلا میکنند. از تلویزیون صدای فیلم last christmas می آید و با خودم فکر میکنم چه میشد اگر این جبر جغرافیایی لعنتی نقشی در زندگی هایمان نداشت؟ چه میشد اگر کیلومترها دورتر از اینجا به دنیا آمده بودم و اصلا نمیدانستم هر روز با ترس مرگ دست و پنجه نرم کردن چه شکلی است؟! برعکس سالهای کرونا که حسابی مقاوم بودم در این چند وقت سومین بار است که سرما میخورم و راستش را بخواهید مریضی های طولانی حالم را بد میکنند! دردناک ترین چیز برای یک موجود شکمو این است که او را از خوردن خوراکی های خوشمزه منع کنید. القصه فعلا منتظرم تا این گلوی لعنتی کمی بهتر شود تا یک هات چاکلت کریسمسی با خامه اضافه برای خودم تدارک ببینم. سعی میکنم امیدم را زنده نگه دارم. خودم را به دلخوشی های کوچک وصل کنم اما از دور که نگاه میکنم این تلاش در نظرم مذبوحانه می آید. هرچند آرشیو اینستاگرام یادآوری میکند که لذت های کوچک را هم از یاد برده ام. دیروز تولد لویی بود. ستاره ی کوچکم. چشمهایم را میبندم و دنیای آزادی را تصور میکنم که از آن ماست، دنیایی که در آن به خاطر جنسیت انسانها را از حق تحصیل محروم یا چیزی را به زور سرشان نمیکنند، جایی که کسی بخاطر زن بودنش مجرم و جواب اعتراض گلوله نیست. از اینکه آدمها چند کیلومتر آنورتر در رویاهای من زندگی میکنند، خنده ام میگیرد. متولد خاورمیانه بودن زخمی است که از تن روح ما پاک نمیشود.

برچسب: نویسنده: رادین افشاری تاريخ: شنبه 8 بهمن 1401 ساعت: 2:36

صفحه بندی